تبليغاتX
فروهر

هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد

 رباعی

از آینه ها گم است ، تنهایی من

«بازیچه ی مردم است ، تنهایی من »

صد بار شکست و دم نیاورد هنوز

این صحنه ی چندم است ، تنهایی من

                ***

رباعی

این چشمه پر از هر آنچه خالی ست هنوز

در معرض باد و خشکسالی ست هنوز

از دامن کوه تا به سر منزل باغ

شرمنده ی چشمان اهالی ست هنوز

          ***

غزل

سهم ما از عشق و انسان کم نبود

در دلم جز لحظه ای ماتم نبود

آن صمیمی با تمام سادگی

نردبان باورش محکم نبود

جز حضور دوستان ناگزیر

هیچ یادی در دلم مبهم نبود

تا نشستم عقده ها را وا کنم

آسمان با راز من محرم نبود

آن مسافر روی پلک جاده ها

یکه تاز عرصه ی شبنم نبود

رفتنش از پیش چشم ما ولی

از صمیم قلب می دانم نبود

          ***

غزل

در باور من شیون بسیار نشسته

انگار خرانی ست که چون پار نشسته

برساحل من زل زده چشمی به تماشا

آیینه در اندوه تو بسیار نشسته

پلکی بزن از سمت نگاه همه ی شهر

آنسوی تو این پنجره بیدار نشسته

با اینهمه در باورنا باورم ای دوست

بس حادثه بر دوش تو آوار نشسته

ای ساحل متروک تماشایی باران

در من اثر پنجه ی رگبار نشسته

تا اینکه تو برگردی از این دست چه آسان

بین من و تو فاصله ،دیوار...نشسته

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت توسط علی اکرم خانه ای |