غزل
ای رود پر خروش که در من شناوری
می شد شبی به دیده ی من نیز بگذری
حتی در آستانه ی دریا و این علف
خوشتر ز یادها و فراتر ز باوری
کاش اینکه در حوالی هر روز و هر زمان
بالی به برجهای مجاور بگستری
من دلخوشم که روزی از آنسوی خوابها
براین مدار کهنه و کمرنگ بگذری
من دلخوشم به فلسفه ی مرگ و زیستن
من دلخوشم به اینکه تو شعری بیاوری
من دلخوشم به اینکه تو با اسم اعظمت
دستی به کار بسته ی ما هم برآوری
می خوانم از نهایت یک نیمه از شما
من دلخوشم به اینکه تو آن نیمه دیگری
***
غزل
ای که تقدیر تو خط خورده به پیشانی ما
کاش یک روز بیایی تو به مهمانی ما
خاطرت جمع که غیر از تو کسی اینجا نیست
راه یابد به حریم دل زندانی ما
دلت ایثار کن ای دوست که یکبار دگر
بار یابی به شبستان غزلخوانی ما
کیست آنکس که علیرغم نگاهش عمریست
پشت این پنجره کز کرده به حیرانی ما
کاش می آمد و از دورترین نقطه ی شهر
رخنه می کرد به این خواب زمستانی ما
غزل
شبی در میان غزلها نوشتم
تو را ای غریبه چه زیبا نوشتم
در آنسوی « سبزْ آبی » سایه روشن
شکوفا تر از هر چه دریا نوشتم
میان دو لبخند تا بی نهایت
دلم را کنار تو تنها نوشتم
همان شب در آغوش بالین و بستر
تمام تنت را سراپا نوشتم
و در آن خلاء با نفسهای مُمتد
خودم را در اوج تماشا نوشتم
رها در چنان فرصتی نا برابر
سراسیمه در سطر بالا نوشتم
کشیدم تو را با تنی نیمه عریان
در اینسو و آنسو به امضا نوشتم
و در هر ستون با کشش های موزون
سر انجام سطری چلیپا نوشتم
بر آن نحو و دستور بی برج و بارو
« ندا » خواندم اما ٬ « منادا » نوشتم
