غزل
شاعر ترا زین خیل بی دردان کسی نشناخت
روزیکه بود غربت انسان در آینه
تسکین نیافت خاطر ایمان در آینه
پا را فراتر از حد معمول می گذاشت
مردی که می گذشت هراسان در آینه
همراه خوابهای غریبانه ام نوشت
رگبار تازیانه و باران در آینه
ای غربت قدیمی نزدیکتر به من
با من بمان شکوه فراوان در آینه
صد پیرهن به خون شقایق دریده شد
تا بگذرد خدای بهاران در آینه
دیگر بجزوصول تو در قصه های من
راهی نمانده تا خط پایان در آینه
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت
توسط علی اکرم خانه ای |
